1 . هم‌دردی کردن
[فعل]

to feel for

/fˈiːl fɔːɹ/
فعل گذرا
[گذشته: felt for] [گذشته: felt for] [گذشته کامل: felt for]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 هم‌دردی کردن دل کسی برای کسی سوختن

معادل ها در دیکشنری فارسی: همدردی کردن
  • 1.I do feel for you, honestly.
    1. واقعاً با تو هم‌دردی می‌کنم، راست می‌گویم.
  • 2.I really felt for her when her husband died.
    2. وقتی همسرش مرد، واقعاً دلم برایش سوخت.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان