1 . مختل کردن
[فعل]

to hamper

/ˈhæmpər/
فعل گذرا
[گذشته: hampered] [گذشته: hampered] [گذشته کامل: hampered]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 مختل کردن مانع شدن، از کار بازداشتن

مترادف و متضاد hinder
  • 1.Fierce storms have been hampering rescue efforts and there is now little chance of finding more survivors.
    1. طوفان های شدید تلاش های گروه نجات را مختل کرده است و اکنون شانس کمی برای پیدا کردن باقی بازماندگان وجود دارد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان