1 . سیاست
[اسم]

politics

/ˈpɑl.əˌtɪks/
قابل شمارش
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 سیاست علم سیاست

معادل ها در دیکشنری فارسی: سیاست علوم سیاسی
مترادف و متضاد government political science
  • 1.He has little interest in local politics.
    1. او علاقه کمی به سیاست محلی دارد.
  • 2.She's planning to retire from politics next year.
    2. او قصد دارد که سال بعد از سیاست کناره گیری کند [بازنشسته شود].
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان