1 . اسنوبرد 2 . اسنوبرد سواری کردن
[اسم]

snowboard

/ˈsnoʊ.bɔːrd/
قابل شمارش
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 اسنوبرد چوب اسکی

  • 1.I rented a snowboard for the day.
    1. برای یک روز چوب اسکی کرایه کردم.
[فعل]

to snowboard

/ˈsnoʊ.bɔːrd/
فعل گذرا
[گذشته: snowboarded] [گذشته: snowboarded] [گذشته کامل: snowboarded]

2 اسنوبرد سواری کردن

  • 1.I want to learn how to snowboard.
    1. می خواهم اسنوبرد سواری کردن یاد بگیرم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان