1 . حکم
[اسم]

writ

/rɪt/
قابل شمارش
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 حکم سند

معادل ها در دیکشنری فارسی: حکم
  • 1.The company has been served with a writ for breach of contract.
    1. به شرکت برای نقض قرارداد حکم خورده شد.
  • 2.We fully intend to issue a writ against the newspaper.
    2. ما صد در صد قصد داریم علیه روزنامه حکم صادر کنیم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان