[فعل]

gehen

/ˈɡeː.ən/
فعل بی قاعده فعل ناگذر
[گذشته: ging] [گذشته: ging] [گذشته کامل: gegangen] [فعل کمکی: sein ]

1 رفتن راه رفتن

مترادف و متضاد abreisen laufen losfahren sich fortbewegen sich irgendwohin begeben spazieren bleiben kommen stehen verweilen
  • 1. Ich muss jetzt leider gehen.
    1 . متاسفانه حالا من باید بروم.
zu Fuß gehen
پیاده رفتن
  • Ich gehe jeden Morgen zu Fuß zur Arbeit.
    من هر روز پیاده به کار می‌روم.
schwimmen/tanzen/einkaufen/essen/ ... gehen
به شنا/رقص/خرید/غذا خوردن/ ... رفتن
  • Ich gehe heute Nachmittag Tennis spielen.
    من امروز بعد از ظهر به بازی تنیس می‌روم.
nach Hause gehen
به خانه رفتن
  • Wir sind nach Hause gegangen.
    ما به خانه رفتیم.
zu (Dat.) Artz/ Arbeit/Schule/ ... gehen
به دکتر/سرکار/مدرسه/ ... رفتن
  • Ich muss zum Arzt gehen.
    من باید به دکتر بروم.
auf (Akk.) Markt/Standesamt/... gehen
به بازار/دفتر ثبت اسناد/ ... رفتن
  • Meine Tochter geht noch aufs Gymnasium.
    دختر من هنوز به دبیرستان می‌رود.
zu/ins Bett gehen
به تخت‌خواب رفتن
  • 1. Ich bin müde und möchte ins Bett gehen.
    1. من خسته هستم و می‌خواهم به تخت‌خواب بروم.
  • 2. Nacht ist, wenn die meisten Leute zu Bett gehen.
    2. شب وقتی هست که اکثر مزدم به تخت‌خواب می‌روند.
ins Ausland gehen
خارج از کشور رفتن
  • Eines Tages will ich ins Ausland gehen.
    می‌خواهم یک روزی به خارج از کشور بروم.
schnell/langsam/geradeaus ... gehen
سریع/آهسته/مستقیم ... رفتن
کاربرد فعل gehen به رفتن
- یک مسیر مشخص را پیمودن
"Ich bin den Weg in einer Stunde gegangen" (من مسیر را در یک ساعت رفتم.)

2 پیش رفتن کار کردن، جلو رفتن

مترادف و متضاد funktionieren klappen laufen verlaufen
  • 1. Ich weiß nicht, wie das geht.
    1 . من نمی‌دانم که چطور پیش بروم. [چطور این کار را انجام دهم]
richtig/falsch gehen
چیزی درست شدن/خراب شدن (درست کار کردن/درست کار نکردن)
  • 1. Die Uhr geht falsch.
    1. ساعت درست کار نمی‌کند.
  • 2. Die Uhr geht wieder richtig.
    2. ساعت دوباره درست شد.
  • 3. Geht Ihre Uhr richtig?
    3. آیا ساعتت درست کار می‌کند؟
gut/schlecht gehen
(کار) چیزی خوب/بد پیش رفتن
  • 1. Am Anfang ging alles ganz gut.
    1. در ابتدا همه چیز خوب جلو رفت.
  • 2. Das Geschäft geht gut.
    2. کار این مغازه خوب پیش میرود.
  • 3. Der Artikel geht bei uns sehr schlecht.
    3. این مقاله توسط ما خیلی بد پیش می‌رود.
zu Ende gehen
به پایان رسیدن (به سمت نقطه پایان پیش رفتن)
  • Eine 15-jährige Erfolgsgeschichte geht zu Ende.
    داستان 15ساله موفقیت به پایان می‌رسد.
gehen/nicht gehen
کار کردن/نکردن [فعال بودن/نبودن]
  • 1. Die Klingel geht nicht.
    1. زنگ کار نمی‌کند.
  • 2. Die Maschine geht.
    2. دستگاه کار می‌کند.
  • 3. Warum geht das Licht nicht?
    3. چرا چراغ کار نمی‌کند؟
کاربرد فعل gehen به معنای کار کردن
"sein Mundwerk ging ununterbrochen" (دهانش بی‌وقفه کار می‌کند.)

3 شدن ممکن بودن

مترادف و متضاد möglich sein
  • 1. Geht es morgen?
    1 . فردا می‌شود؟ (فردا ممکن است؟)
Das geht/geht nicht
چیزی ممکن بودن/ممکن نبودن (امکان‌پذیر بودن/نبودن)
  • 1. Das geht nicht, das ist zu kompliziert.
    1. این طور نمی‌شود، این خیلی پیچیده است.
  • 2. Das geht.
    2. امکان پذیر است.

4 گذشتن سپری شدن

مترادف و متضاد verlaufen
  • 1. Montag geht.
    1 . دوشنبه میگذرد.
Wie geht es?
چطور میگذرد؟ [احوالپرسی]
Es geht (gut/schlecht/... ).
(خوش/بد/...) میگذرد. [احوالپرسی]

5 رابطه داشتن

مترادف و متضاد mit jemandem eine Beziehung haben
mit jemandem gehen
با کسی رابطه داشتن
  • 1. Die beiden gehen miteinander.
    1. این دو با همدیگر رابطه دارند.
  • 2. Sie geht schon zwei Jahre mit dem Jungen.
    2. او دو سال است که با این پسر رابطه دارد.
توضیحاتی در رابطه با این فعل
از فعل "gehen" به معنای (رابطه داشتن) برای توصیف رابطه عاشقانه‌ای که طرفین رابطه آن را اعلام می‌کنند، استفاده می‌شود.

6 جا گرفتن جا شدن

مترادف و متضاد etwas passt irgendwohin
in etwas (Akk.) gehen
در چیزی جا شدن (جا گرفتن)
  • 1. Der Schrank geht nicht in das Zimmer.
    1. کمد در این اتاق جا نمی‌شود.
  • 2. In das Gefäß geht nur ein Liter.
    2. در این ظرف تنها یک لیتر جا می‌گیرد.
کاربرد فعل gehen به معنای جا گرفتن
- مقدار یا عددی که شامل مقداری می‌شود (زبان عامیانه)
"?Wievielmal geht [die] 2 in [die] 10" (چند 2 در 10 جا می‌گیرد؟)

7 تقسیم شدن

  • 1. Die Erbschaft geht in fünf gleiche Teile.
    1 . میراث به پنج قسمت مساوی تقسیم شد.
A geht in B
آ تقسیم بر ب شدن
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان