[صفت]

alive

/əˈlɑɪv/
غیرقابل مقایسه

1 زنده

معادل ها در دیکشنری فارسی: جاندار حی ذی‌روح زنده
مترادف و متضاد animate breathing living dead extinct inanimate
  • 1.I was very happy that my father was still alive.
    1. خیلی خوشحال بودم که پدرم هنوز زنده بود.

2 سرزنده بانشاط

  • 1.Ed was alive with happiness.
    1. "اد" از خوشی سرزنده و بانشاط بود.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان