[اسم]

assembly

/əˈsembli/
غیرقابل شمارش

1 مونتاژ سرهم‌بندی

معادل ها در دیکشنری فارسی: مونتاژ
  • 1.Putting the bookcase together should be a simple assembly job.
    1. کنار هم قرار دادن قطعات قفسه کتاب سرهم‌بندی راحتی خواهد بود.
the correct assembly of the parts
مونتاژ صحیح قطعات

2 گردهمایی (سر صف در مدرسه) نشست، اجلاس

  • 1.The deputy headmaster was taking school assembly that day.
    1. ناظم آن روز گردهمایی سر صف را رهبری می‌کرد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان