[فعل]

to assemble

/əˈsɛmbəl/
فعل ناگذر
[گذشته: assembled] [گذشته: assembled] [گذشته کامل: assembled]

1 تجمع کردن جمع شدن، گرد آمدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: اجلاس داشتن جمع شدن
مترادف و متضاد come together gather disperse
  • 1.All the people who had assembled for the picnic vanished when the rain began to fall.
    1. تمام مردمی که برای پیک‌نیک جمع شده بودند، با شروع باران، ناپدید شدند.
  • 2.The rioters assembled outside the White House.
    2. آشوبگرها بیرون کاخ سفید تجمع کردند.

2 سر هم کردن سوار کردن (ماشین‌آلات)، مونتاژ کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: سوار کردن مونتاژ کردن
مترادف و متضاد build put together dismantle
  • 1.I am going to assemble a model of a spacecraft.
    1. من قصد دارم مدلی از یک سفینه فضایی سر هم کنم.

3 جمع‌آوری کردن

to assemble evidence/data
مدرک/اطلاعات جمع‌آوری کردن
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان