[اسم]

authority

/əˈθɔrəti/
غیرقابل شمارش

1 قدرت اقتدار، اختیار

معادل ها در دیکشنری فارسی: اختیار اقتدار قدرت
مترادف و متضاد influence jurisdiction power
to have the authority
قدرت این را داشتن
  • Today a monarch does not have the authority he once enjoyed.
    امروزه یک پادشاه دیگر آن قدرتی را که روزگاری از آن لذت می‌برد ندارد.
to have the authority to do something
قدرت انجام کاری را داشتن
  • No one should have the authority to dictate our career choice.
    هیچکس نباید قدرت دیکته کردن انتخاب‌های شغلی (به) ما را داشته باشد.
the authority to
اختیار چیزی
  • The Supreme Court is entrusted with the authority to interpret our Constitution.
    به دادگاه عالی این اختیار داده شده که قانون اساسی ما را تفسیر کند.

2 کارشناس متخصص

مترادف و متضاد connoisseur expert specialist
authority on something
کارشناس چیزی بودن
  • She’s an authority on criminal law.
    او کارشناس حقوق کیفری است.

3 مقام مسئول

مترادف و متضاد official
local authorities
مسئولین محلی
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان