[صفت]

common

/ˈkɑmən/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more common] [حالت عالی: most common]

1 عادی معمولی

معادل ها در دیکشنری فارسی: معمولی عادی عامیانه
مترادف و متضاد normal ordinary typical usual rare uncommon unusual
  • 1.It's common to rain this time of the year.
    1. باران آمدن در این موقع از سال، عادی است.
common people
مردم عادی [عموم مردم]
  • Shakespeare's work was popular among the common people in his day.
    آثار شکسپیر در دوران خود بین مردم عادی محبوب بود.
common courtesy/decency
ادب و احترام عادی/معمولی [شعور]
  • You'd think he'd have the common courtesy to apologize.
    آدم فکر می‌کند که او ادب و احترام عادی برای عذرخواهی را داشته باشد.
common criminal
مجرم معمولی
  • In most people's eyes she was nothing more than a common criminal.
    در چشم [از نظر] بیشتر مردم، او چیزی بیش از یک مجرم معمولی نبود.

2 مشترک

معادل ها در دیکشنری فارسی: مشترک
مترادف و متضاد mutual uncommon
common to somebody/something
مشترک در کسی/چیزی
  • 1. an aim common to the two competitors
    1. هدفی مشترک برای آن دو حریف
  • 2. There are basic features which are common to all human languages.
    2. ویژگی‌های ابتدایی [اساسی‌ای] هستند که در تمام زبان‌های انسانی مشترک هستند.
common goal/interest
هدف/علاقه مشترک
  • 1. They both have a common interest in photography.
    1. هردو آن‌ها علاقه‌ای مشترک در عکاسی دارند.
  • 2. We are working towards a common goal.
    2. ما داریم برای یک هدف مشترک کار می‌کنیم.
common ownership of something
مالکیت مشترک چیزی
  • The common ownership of the property is still remaining.
    مالکیت مشترک آن ملک هنوز برقرار [پابرجا] است.
by common consent
با موافقت مشترک [از نظر افراد بسیاری]
  • It is, by common consent, Oregon's prettiest bay.
    آن، با موافقت مشترک، بهترین خلیج "اورگن" است.

3 عمومی مشاع، همگانی

معادل ها در دیکشنری فارسی: عام
مترادف و متضاد collective communal private
  • 1.Here is a common area.
    1. اینجا منطقه‌ای عمومی است.
the common good
صلاح/نفع عمومی/همگانی
  • 1. They work together for the common good.
    1. آن‌ها با هم برای صلاح همگانی کار می‌کنند.
  • 2. This decision was made for the common good.
    2. این تصمیم به صلاح [نفع] عمومی گرفته شد.

4 متداول رایج

مترادف و متضاد frequent prevailing prevalent widespread uncommon
common problem/mistake
مشکل متداول
  • Back pain is a common medical problem.
    کمردرد یک مشکل پزشکی متداول است.
common form/name
نوع/اسم رایج
  • 1. Breast cancer is the most common form of cancer among women in this country.
    1. سرطان سینه رایج‌ترین نوع سرطان در بین زنان این کشور است.
  • 2. Jackson is a common English name.
    2. "جکسون" یک اسم انگلیسی رایج است.
quite common
بسیار متداول
  • Allergies to milk are quite common in childhood.
    حساسیت به شیر در دوران کودکی بسیار متداول است.
[اسم]

common

/ˈkɑmən/
غیرقابل شمارش

5 اشتراک (وجه) تشابه، وجه اشتراک

to have something in common (with somebody)
در چیزی (وجه) اشتراک داشتن (با کسی)
  • I have nothing in common with Tim.
    من هیچ وجه اشتراکی با "تیم" ندارم.
to have a lot in common
در خیلی چیزها اشتراک داشتن
  • 1. Billy and Heather have a lot in common- basketball, a love of pizza, and an interest in snakes.
    1. "بیلی" و "هِدر" خیلی چیزها به اشتراک دارند - بسکتبال، عشق به پیتزا و علاقه به مارها.
  • 2. Paul and I are good friends. We have a lot in common.
    2. من و "پاول" دوستان خوبی [صمیمی] هستیم. ما در خیلی چیزها اشتراک داریم [ما اشتراکات زیادی داریم].

6 محوطه عمومی زمین همگانی

  • 1.We went for a walk on the common.
    1. برای پیاده‌روی به محوطه عمومی رفتیم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان