[صفت]

corrupt

/kəˈrʌpt/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more corrupt] [حالت عالی: most corrupt]

1 فاسد (از نظر اخلاقی)

معادل ها در دیکشنری فارسی: خراب هوس‌ران هرزه فاسد گند
  • 1.The whole system is corrupt.
    1. تمام این نظام، فاسد است.
corrupt officials
مقامات فاسد
[فعل]

to corrupt

/kəˈrʌpt/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: corrupted] [گذشته: corrupted] [گذشته کامل: corrupted]

2 فاسد کردن (از لحاظ اخلاقی) خراب کردن، فاسد شدن، از راه به در کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: فاسد کردن
  • 1.She is corrupting my son, and I can't do anything.
    1. او دارد پسر مرا خراب می‌کند [او دارد پسر مرا از راه به در می‌کند] و من هیچ کاری نمی‌توانم انجام دهم.
  • 2.These politicians have been corrupted by power.
    2. این سیاستمداران توسط قدرت فاسد شده‌اند [قدرت، این سیاستمداران را خراب کرده است].

3 خراب کردن (داده‌های کامپیوتری)

corrupted data
داده‌های خراب شده
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان