[صفت]

crazy

/ˈkreɪ.zi/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: crazier] [حالت عالی: craziest]

1 دیوانه احمق، ناعاقلانه، احمقانه

مترادف و متضاد insane lunatic mad sane sensible
  • 1.It's a crazy idea.
    1. این ایده غیرعاقلانه‌ای است.
  • 2.You're crazy to buy a house without seeing it.
    2. احمقی که می‌خواهی خانه‌ای را بدون دیدن آن بخری.

2 شدیداً عصبانی غضبناک

to drive somebody crazy
کسی را دیوانه کردن
  • That noise is driving me crazy.
    آن صدا دارد من را دیوانه می‌کند.
to go crazy
عصبانی شدن
  • Dad went crazy when I told him what had happened.
    پدر عصبانی شد وقتی به او گفتم که چه اتفاقی افتاده بود.

3 شیفته شوریده، مجنون

to be crazy about something/somebody
شیفته چیزی/کسی بودن
  • She's crazy about basketball.
    او شیفته بسکتبال است.

4 دیوانه (پزشکی)

معادل ها در دیکشنری فارسی: خل و چل دیوانه
  • 1.He’s acting like he’s totally crazy.
    1. او به‌نحوی رفتار می‌کند که انگار کاملاً دیوانه است.

5 دیوانه‌وار بی‌وقفه

  • 1.We worked like crazy to get everything finished.
    1. ما دیوانه‌وار کار کردیم تا همه کارها را تمام کنیم.

6 شدیداً هیجان‌زده پرشور

تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان