[اسم]

detective

/dɪˈtektɪv/
قابل شمارش

1 کارآگاه بازرس

معادل ها در دیکشنری فارسی: کارآگاه
مترادف و متضاد Det investigator private investigator
  • 1.She hired a private detective to find out if her husband was having an affair.
    1. او یک کارآگاه خصوصی استخدام کرد تا بفهمد آیا همسرش رابطه نامشروع دارد یا نه.
a detective story/novel
داستان/رمان کارآگاهی [رمان پلیسی]
detectives from the anti-terrorist squad
کارآگاهانی از بخش ضد تروریستی
Detective Inspector Roger Brown
کارآگاه بازپرس "راجر براون"
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان