[فعل]

to detest

/dɪˈtɛst/
فعل گذرا
[گذشته: detested] [گذشته: detested] [گذشته کامل: detested]

1 نفرت داشتن بیزار بودن

معادل ها در دیکشنری فارسی: تنفر داشتن متنفر بودن
formal
مترادف و متضاد despise hate loathe admire love
  • 1.I detest Chinese food but I won't deprive you of the chance to eat it.
    1. من از غذای چینی بیزارم، اما تو را از فرصت خوردن آن محروم نمی‌کنم.
  • 2.The world detests people who aren't valiant.
    2. (مردم) دنیا از انسان‌هایی که دلیر نیستند، بیزار است.
  • 3.Wally was certain that his girlfriend's parents would detest him because he had been a delinquent.
    3. "والی" مطمئن بود که والدین دوست‌دخترش از او متنفر خواهند بود.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان