[فعل]

to discover

/dɪˈskʌv.ər/
فعل گذرا
[گذشته: discovered] [گذشته: discovered] [گذشته کامل: discovered]

1 کشف کردن پیدا کردن، یافتن، فهمیدن

مترادف و متضاد come across find find out learn locate conceal hide
to discover something
چیزی را کشف کردن
  • 1. We must discover a way out here.
    1. باید یک راه خروج [فرار] از اینجا پیدا کنیم.
  • 2. Who discovered America?
    2. چه کسی امریکا را کشف کرد؟
to discover somebody/something
کسی/چیزی را پیدا کردن
  • We discovered this beach while we were sailing around the island.
    ما این ساحل را هنگام گشت زدن حول جزیره پیدا کردیم.
to discover somebody/something doing something
کسی/چیزی را هنگام انجام کاری پیدا کردن
  • He was discovered hiding in a shed.
    او پنهان شده در یک آلونک پیدا شد.
to discover somebody/something +adj
کسی/چیزی را به حالتی پیدا کردن
  • She was discovered dead at her home in Leeds.
    او مرده در خانه‌اش در شهر لیدز پیدا شد.
to discover that…
پی بردن به اینکه...
  • It was a shock to discover that he couldn’t read.
    شوکه کننده بود که پی بردیم او نمی‌تواند بخواند.
to discover why/how…
پی بردن به اینکه چرا/چگونه و...
  • We never did discover why she gave up her job.
    ما هیچوقت پی نبردیم چرا او از شغلش انصراف داد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان