[صفت]

disgusted

/dɪsˈgʌstəd/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more disgusted] [حالت عالی: most disgusted]

1 منزجر متنفر، دچار تهوع

معادل ها در دیکشنری فارسی: بیزار دلزده منزجر مشمئز متنفر
  • 1.I was disgusted to find a fly in my soup.
    1. پیدا کردن مگسی در سوپم، مرا دچار تهوع کرد [حال مرا بهم زد].
  • 2.That scene left me disgusted.
    2. آن صحنه مرا منزجر کرد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان