[اسم]

dish

/dɪʃ/
قابل شمارش

1 ظرف بشقاب

مترادف و متضاد plate serving dish
to do the dishes
ظرف شستن
  • Who's going to do the dishes?
    چه کسی قرار است ظرف‌ها را بشوید؟
a dish of something
ظرف چیزی
  • a large dish of spaghetti
    یک ظرف بزرگ اسپاگتی
an oven-proof dish
ظرف مخصوص فر

2 خوراک غذا

مترادف و متضاد course food recipe
main dish
غذای اصلی
  • This makes an excellent main dish.
    این یک غذای اصلی خوب می‌شود.
dish of the day
غذای روز
  • I can recommend the chef's dish of the day.
    من می‌توانم غذای روز سرآشپز را پیشنهاد دهم.
a chicken/vegetarian ... dish
خوراک مرغ/سبزیجات [مخصوص گیاه‌خواران] و...

3 آدم جذاب تیکه

informal
  • 1. What a dish!
    1 . چه آدم جذابی!
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان