[صفت]

engaged

/ɪnˈgeɪdʒd/
غیرقابل مقایسه

1 نامزد شده (برای ازدواج)

to get engaged
نامزد شدن
  • Debbie and Chris just got engaged.
    "دبی" و "کریس" نامزد شدند.
to be engaged to somebody
نامزد کسی بودن
  • She was engaged to some guy in the army.
    او نامزد یک نفر در ارتش بود.

2 مشغول

معادل ها در دیکشنری فارسی: درگیر مشغول
مترادف و متضاد busy
to be engaged in something
مشغول چیزی بودن
  • 1. They are engaged in talks with the Chinese government.
    1. آنها مشغول مذاکرات با دولت چین هستند.
  • 2. They were engaged in conversation.
    2. آنها مشغول مکالمه بودند.
to be engaged on something
مشغول چیزی بودن
  • He is now engaged on his second novel.
    او اکنون مشغول (نوشتن) دومین رمانش است.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان