[قید]

eventually

/əˈven.tʃu.əl.i/
غیرقابل مقایسه

1 در نهایت بالاخره

  • 1.Eventually they reached an agreement.
    1. در نهایت، آنها به توافق رسیدند.
  • 2.He eventually got married.
    2. او بالاخره ازدواج کرد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان