[صفت]

fat

/fæt/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: fatter] [حالت عالی: fattest]

1 چاق

معادل ها در دیکشنری فارسی: چاق چاق و چله خیکی فربه قلنبه
مترادف و متضاد big bulky chuncky heavy plump skinny thin
to get/grow fat
چاق شدن
  • He eats all the time but he never gets fat.
    او همیشه در حال خوردن است، ولی هرگز چاق نمی‌شود.
کاربرد صفت fat به معنای چاق
صفت fat به معنای "چاق" به انسان یا حیواناتی گفته می‌شود که چربی زیادی در بدن خود داشته و به همین دلیل وزن زیادی دارند. مثلاً:
".You'll get fat if you eat so much chocolate" (اگر زیاد شکلات بخوری چاق می شوی.)
واژه fat به معنای "قطور" و "حجیم" نیز است. مثلاً:
"a fat volume on American history" (یک جلد کتاب قطور درباره تاریخ آمریکا)
[اسم]

fat

/fæt/
غیرقابل شمارش

2 چربی

معادل ها در دیکشنری فارسی: چربی گامبو
مترادف و متضاد flesh grease lard
  • 1.Cut the fat off the meat.
    1. چربی را از گوشت جدا کن.
high/low in fat
چربی زیاد/کم
  • This cheese is relatively low in fat.
    این پنیر نسبتا چربی کمی دارد.
high-fat/low-fat
چربی بالا/چربی پایین
  • a low-fat diet
    رژیم با چربی پایین
animal/vegetable fat
چربی حیوانی/گیاهی
کاربرد واژه fat به معنای چربی
واژه fat به معنای "چربی" به ماده ای سفید یا زرد گفته می شود که در بدن حیوانات و انسان ها جمع می شود و زیر پوست ذخیره می شود. مثلا:
"excess body fat" (چربی بدن اضافه)
"This ham has too much fat on it" (این گوشت خوک چربی زیادی رویش دارد.)
"You should cut down on fats and carbohydrates" (شما باید چربی و کربوهیدرات مصرفی خود را کم کنید.)
واژه fat به معنای چربی حیوانی که برای پختن غذا استفاده می شود نیز است که به آن "روغن دنبه" می گویند. مثلا:
"Cook the meat in shallow fat" (گوشت را با روغن دنبه سرخ کنید.)
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان