[صفت]

foreign

/ˈfɔːr.ən/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more foreign] [حالت عالی: most foreign]

1 خارجی خارجه

معادل ها در دیکشنری فارسی: بیگانه خارجی
مترادف و متضاد alien overseas domestic
foreign travel/country ...
سفر/کشور و... خارجی
  • 1. His work provided him with the opportunity for a lot of foreign travel.
    1. کار او این فرصت را برایش فراهم می‌کرد که به کشورهای خارجی متعددی سفر کند.
  • 2. Spain was the first foreign country she had visited.
    2. اسپانیا اولین کشور خارجی‌ای بود که او از آن بازدید کرد.
a foreign accent/language/student ...
یک لهجه/زبان/دانشجوی و... خارجی
foreign affairs/news/policy/trade
روابط/اخبار/سیاست/تجارت خارجه
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان