[فعل]

to hate

/heɪt/
فعل گذرا
[گذشته: hated] [گذشته: hated] [گذشته کامل: hated]

1 متنفر بودن تنفر داشتن، نفرت داشتن

مترادف و متضاد despise loathe love
to hate something/somebody
از چیزی/کسی متنفر بودن
  • 1. Kelly hates her teacher.
    1. "کلی" از معلمش تنفر دارد.
  • 2. She hated the winter.
    2. او از زمستان متنفر است.
to hate it when...
متنفر بودن از وقتی که ...
  • I hate it when you do that.
    متنفرم وقتی آن کار را می‌کنی [از آن کار تو متنفرم].
to hate doing something
از انجام چیزی متنفر بودن
  • She hates making mistakes.
    او از اشتباه کردن متنفر است.
to hate to do something
از انجام کاری متنفر بودن
  • He hated to be away from his family.
    او از دور بودن از خانواده‌اش متنفر بود.
to hate somebody/something doing something
از انجام کاری توسط کسی/چیزی متنفر بودن
  • He hates anyone parking in his space.
    او از هر کس که در جای او پارک کند متنفر است.
to hate somebody/something to do something
از انجام کاری توسط کسی/چیزی متنفر بودن
  • She would have hated him to see how her hands shook.
    او متنفر بود از اینکه او ببیند چقدر دست‌هایش می‌لرزند.
to hate somebody for something/for doing something
از کسی برای چیزی/انجام کاری متنفر بودن
  • I hated myself for feeling jealous.
    من از خودم به خاطر احساس حسادت کردن متنفرم.
[اسم]

hate

/heɪt/
غیرقابل شمارش

2 تنفر نفرت

مترادف و متضاد hatred love
  • 1. His love for her turned to hate.
    1 . عشقش نسبت به او، به نفرت بدل شد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان