[اسم]

homicide

/ˈhɑməˌsaɪd/
قابل شمارش

1 قتل عمد آدم‌کشی

معادل ها در دیکشنری فارسی: آدم‌کشی قتل قتل عمد قتل نفس
مترادف و متضاد assassination killing liquidation murder
  • 1.It took a crafty person to get away with that homicide.
    1. انسان حقه‌بازی می‌تواند از آن قتل فرار کند.
  • 2.News of the homicide quickly circulated through our vicinity.
    2. اخبار قتل به سرعت در محله ما پخش شد.
  • 3.The police were baffled as to who was responsible for the homicide.
    3. پلیس گیج شده بود که چه کسی مسئول قتل بود.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان