[اسم]

jail

/dʒeɪl/
قابل شمارش

1 زندان

معادل ها در دیکشنری فارسی: هلفدانی زندان ندامتگاه محبس
مترادف و متضاد penitentiary prison
  • 1.He has been released from jail.
    1. او از زندان آزاد شده‌است.
  • 2.She spent a year in jail.
    2. او یک سال را در زندان گذراند.
a ten-year jail sentence
یک حکم زندان ده ساله
[فعل]

to jail

/dʒeɪl/
فعل گذرا
[گذشته: jailed] [گذشته: jailed] [گذشته کامل: jailed]

2 به زندان انداختن زندانی کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: حبس کردن زندانی کردن
  • 1.He was jailed for life for murder.
    1. او به خاطر قتل تا ابد زندانی شد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان