laugh


/læf/
/lɑːf/

فعل
1
to laugh [فعل]
1
خندیدن

گذشته: laughed   گذشته کامل: laughed  
مترادف:   chuckle giggle
متضاد:   cry
  • 1. I couldn't stop laughing .
    1. من نمی توانستم دست از خندیدن بردارم.
  • They laughed at her jokes .
    آنها به شوخی‌های او خندیدند.
  • She's so funny - she really makes me laugh .
    او خیلی بانمک است - واقعا من را به خندیدن وا می‌دارد.
  • It was so funny , I burst out laughing .
    آنقدر خنده دار بود که ناگهان زدم زیر خنده.
  • ‘You're crazy ! ’ she laughed .
    او خندید: «تو دیوانه‌ای!»
  • خیلی نادر است که یک کتابی آنقدر خوب باشد که واقعا باعث شود بلند بخندید.

اسم
1
laugh [اسم]
1
خنده

مترادف:   chuckle giggle laughter
متضاد:   cry
  • او با صدای بلند خندید.
  • او یک خنده کوتاه عصبی کرد.