[اسم]

lawyer

/ˈlɔɪ.ər/
قابل شمارش

1 وکیل

معادل ها در دیکشنری فارسی: حقوقدان وکیل
مترادف و متضاد attorney legal practitioner
  • 1.I want to see my lawyer before I say anything.
    1. قبل از اینکه چیزی بگویم، می‌خواهم وکیلم را ببینم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان