[فعل]

to migrate

/ˈmaɪˌgreɪt/
فعل ناگذر
[گذشته: migrated] [گذشته: migrated] [گذشته کامل: migrated]

1 مهاجرت کردن کوچ کردن

مترادف و متضاد emigrate move relocate resettle settle down stay
  • 1. Much of our population is constantly migrating to other areas of the country.
    1 . جمعیت زیادی از ما مدام در حال مهاجرت به سایر بخش‌های کشور هستند.
  • 2. My grandfather migrated to New York from Italy in 1919.
    2 . پدربزرگم در سال 1919 از ایتالیا به نیویورک مهاجرت کرد.
  • 3. The fruit pickers migrated to wherever they could find work.
    3 . میوه چین‌ها به جایی کوچ کردند که بتوانند کار پیدا کنند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان