[اسم]

operation

/ˌɑːpəˈreɪʃn/
قابل شمارش

1 عملیات فعالیت

مترادف و متضاد action activity exercise
a military operation
یک عملیات نظامی
the firm’s banking operations overseas
عملیات بانکی شرکت در خارج از کشور

2 عمل جراحی

مترادف و متضاد surgery
have an operation
عمل جراحی داشتن
  • Will I need to have an operation?
    آیا نیاز خواهم داشت عمل جراحی داشته باشم؟
operation on somebody/something (to do something)
عمل جراحی روی کسی/چیزی (برای انجام کاری)
  • an operation on her lung to remove a tumor
    عمل جراحی روی ریه‌اش برای برداشتن یک تومور
operation on somebody/something (for something)
عمل جراحی روی کسی/چیزی (برای چیزی)
  • Doctors performed an emergency operation for appendicitis last night.
    دکترها دیشب یک جراحی اورژانسی برای آپاندیس انجام دادند.
a complicated operation
یک عمل جراحی پیچیده [دشوار]

3 شرکت سازمان

مترادف و متضاد business enterprise firm organization
a huge multinational operation
یک شرکت بزرگ چندملیتی
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان