point


/pɔɪnt/
/pɔɪnt/

اسم
1
point [اسم]
1
نوک

مترادف:   sharp end tip

اسم
2
point [قابل شمارش] [اسم]
2
نقطه ممیز

مترادف:   dot pinpoint spot
  • 1. One mile equals one point six (1 . 6) kilometers .
    1. یک مایل مساوی یک ممیز شش کیلومتر است.

اسم
3
point [قابل شمارش] [اسم]
3
مکان جا، منطقه

مترادف:   location place position

اسم
4
point [قابل شمارش] [اسم]
4
هنگام جا، برهه

مترادف:   period stage time

اسم
5
point [قابل شمارش] [اسم]
5
نکته مقصود، منظور، هدف

مترادف:   detail fact item particular
  • Could I make a point about noise levels ?
    می‌توانم به نکته‌ای درباره سطح صدا اشاره کنم؟
  • مقصود شما را درباره دوچرخه سواری می‌فهمم، اما من هنوز پیاده روی را ترجیح می‌دهم.
  • منظورش را با کشیدن نموداری توضیح داد.
  • او فقط دارد این حرف را می‌زند که نکته‌ای را اثبات کند.
  • منظور این است که شما نباید این همه برای رفتن به دکتر دست دست کنید.
  • ای کاش او زودتر حرفش را می‌زد.
  • من مستقیم می‌روم سر اصل مطلب: ما به پول بیشتری نیاز داریم.
  • متوجه منظور من می‌شوی؟
  • فکر کنم متوجه منظور نشدم.
  • به نکته خوبی اشاره کردی؛ بهتر است تا امروز عصر صبر کنیم.

اسم
6
point [قابل شمارش] [اسم]
6
ویژگی خصیصه

مترادف:   attribute characteristic feature
  • 1. خصیصه‌های خوب
  • 2. ریاضی هرگز از ویژگی‌های قوی [نقاط قوت] من نبود.

اسم
7
point [قابل شمارش] [اسم]
7
امتیاز

مترادف:   score

اسم
8
point [قابل شمارش] [اسم]
8
جهت درجه

فعل
1
to point [فعل]
1
اشاره کردن

گذشته: pointed   گذشته کامل: pointed  
مترادف:   indicate suggest
  • 1. او به جایی که خانه قبلا در آنجا بود اشاره کرد.
  • 2. او به پرنده‌ای که بالای سر در حال پرواز بود اشاره کرد.

فعل
2
to point [فعل ناگذر]
2
به طرف کسی گرفتن

گذشته: pointed   گذشته کامل: pointed  
مترادف:   aim direct
  • او گفت که مرد، چاقویی به طرف او گرفته بود.
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان