[فعل]

to precipitate

/prɪˈsɪpɪteɪt/
فعل گذرا
[گذشته: precipitated] [گذشته: precipitated] [گذشته کامل: precipitated]

1 تسریع بخشیدن جلو انداختن

مترادف و متضاد hasten
  • 1.His resignation precipitated a leadership crisis.
    1. استعفای او به بحران مدیریتی تسریع بخشید.

2 باریدن (باران، برف و...)

معادل ها در دیکشنری فارسی: باریدن
  • 1.Excess moisture is precipitated as rain, fog, or dew.
    1. رطوبت اضافی به‌شکل باران، مه یا شبنم می‌بارد.
[صفت]

precipitate

/prɪˈsɪpɪteɪt/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more precipitate] [حالت عالی: most precipitate]

3 عجولانه ناگهانی

مترادف و متضاد hasty sudden
  • 1.Their actions were precipitate.
    1. اعمال آنها عجولانه بود.
to take precipitate action
عجولانه عمل کردن
[اسم]

precipitate

/prɪˈsɪpɪteɪt/
قابل شمارش

4 ته‌نشین (شیمی) ترسیب

معادل ها در دیکشنری فارسی: رسوب
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان