[اسم]

rage

/reɪʤ/
غیرقابل شمارش

1 خشم

معادل ها در دیکشنری فارسی: خشم غضب قهر
مترادف و متضاد anger fury wrath calmness
  • 1.In a fit of rage, Francine broke the valuable glass.
    1. در یک حمله (از روی) خشم، "فرانسین" لیوان باارزش را شکست.
  • 2.Joan's bad manners sent her mother into a rage.
    2. رفتار بد "جوآن" خشم مادرش را برانگیخت.
  • 3.The mayor felt a sense of rage about the exaggerations in the press.
    3. شهردار به‌خاطر بزرگنمایی‌های جراید احساس خشم کرد.
to fly into a rage over the smallest mistake
بر سر کوچک‌ترین اشتباه خشمگین شدن

2 تلاطم طوفان

[فعل]

to rage

/reɪʤ/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: raged] [گذشته: raged] [گذشته کامل: raged]

3 به شدت خشمگین شدن غضب کردن، خشم خود را نشان دادن

معادل ها در دیکشنری فارسی: خشمگین شدن
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان