[فعل]

to settle

/ˈsɛtəl/
فعل گذرا
[گذشته: settled] [گذشته: settled] [گذشته کامل: settled]

1 حل و فصل کردن فیصله دادن، پایان دادن

مترادف و متضاد resolve solve sort out prolong
to settle a dispute/an argument/a matter ...
یک مشاجره/جروبحث/مسئله و... را حل و فصل کردن/به مشاجره/جروبحث/مسئله و... فیصله دادن
  • The unions have settled their year-long dispute with Hollywood producers.
    اتحادیه‌ها، به مشاجره یک ساله خود با تولیدکنندگان هالیوودی فیصله داده‌اند.
to settle one's differences (with somebody)
اختلافات خود (با کسی) را حل و فصل کردن [کنار گذاشتن]
  • It's time you settled your differences with your father.
    وقتش است که اختلافاتت با پدرت را حل و فصل کنی.
to settle a lawsuit/case
دادخواهی/پرونده‌ای را حل و فصل کردن
  • The city will pay $875,000 to settle the lawsuit.
    آن شهر برای حل و فصل کردن آن دادخواهی 875 هزار دلار پرداخت خواهد کرد.

2 توافق کردن مصالحه کردن

مترادف و متضاد compromise reach an agreement
  • 1. There is pressure on the unions to settle.
    1 . بر روی اتحادیه‌ها برای مصالحه‌کردن فشار است.
to settle out of court
خارج از دادگاه به توافق رسیدن
  • The company has agreed to settle out of court.
    آن شرکت پذیرفته است که خارج از دادگاه به توافق برسد.

3 تصمیم گرفتن مشخص کردن، مقرر کردن، قطعی کردن

مترادف و متضاد arrange decide determine
  • 1. They haven't yet settled when the wedding is going to be.
    1 . آنها هنوز تصمیم نگرفته‌اند که عروسی چه زمانی خواهد بود.
to be settled
مشخص/مقرر/قطعی شدن
  • 1. Good, that's settled, then.
    1. خوب است، پس مشخص شد.
  • 2. It's all settled—we're leaving on the nine o'clock flight.
    2. همه‌چیز مشخص شد؛ ما با پرواز ساعت 9 خواهیم رفت.
  • 3. Nothing’s settled yet.
    3. هنوز هیچ چیزی مشخص نیست.
  • 4. Right, that's settled. We're going to Spain.
    4. خیلی خب، قطعی شد. ما به اسپانیا خواهیم رفت.
to settle something
چیزی را مشخص/قطعی کردن
  • Bob will be there? That settles it. I'm not coming.
    "باب" آنجا خواهد بود؟ این مشخص [قطعی] می‌کند. من نمی‌آیم.
It is settled that…
مقرر/مشخص است که ...
  • It's been settled that we leave on the nine o'clock flight.
    مقرر [مشخص] شده است که ما با پرواز ساعت 9 خواهیم رفت.

4 تسویه کردن تسویه‌حساب کردن، پرداخت کردن

مترادف و متضاد clear pay settle up
to settle something
چیزی را تسویه کردن
  • 1. Have you settled your bills?
    1. آیا صورتحساب‌هایت را تسویه کرده‌ای؟
  • 2. Please settle your bill before leaving the hotel.
    2. لطفاً صورتحسابتان را قبل از ترک هتل تسویه کنید.
to settle (up) with somebody
با کسی تسویه‌حساب/تسویه کردن
  • Let me settle with you for the meal.
    اجازه بده بابت پول غذا با تو تسویه‌حساب کنم.

5 سکنی گزیدن اقامت کردن، ساکن شدن

مترادف و متضاد make one's home set up home
to settle in someplace
در جایی سکنی گزیدن/ساکن شدن
  • 1. After decades of desert life, they settled in the mountains.
    1. بعد از چندین دهه زندگی بیابانی، آنها در کوهستان سکنی گزیدند.
  • 2. After they got married, they settled in Brooklyn.
    2. آنها بعد از اینکه ازدواج کردند، در "بروکلین" شدند.
  • 3. People arriving from the south settled in California.
    3. افرادی که از جنوب آمدند، در کالیفرنیا سکنی گزیدند.

6 استعمار کردن

مترادف و متضاد colonize
to be settled + adv./prep.
جایی استعمار شدن
  • 1. This region was settled by the Dutch in the nineteenth century.
    1. این منطقه در قرن نوزدهم توسط هلندی‌ها استعمار شد.
  • 2. This territory was settled in the mid-1850s by German immigrants.
    2. این سرزمین در اواسط دهه 50 سده 19 توسط مهاجران آلمانی استعمار شد.

7 تسکین دادن آرام کردن، تسکین یافتن، آرام شدن، ساکت شدن

مترادف و متضاد calm calm down relax soothe agitate disturb
  • 1. I'm waiting for my nerves to settle.
    1 . منتظرم تا اعصابم آرام شود.
to settle somebody/something
کسی/چیزی را آرام کردن/تسکین دادن
  • 1. I took a pill to help settle my nerves.
    1. یک قرص خوردم تا به آرام کردن اعصابم کمک کند.
  • 2. This should settle your stomach.
    2. این باید شکمت را تسکین دهد [آرام کند].

8 نشستن

مترادف و متضاد come to rest sit down
  • 1. I don't think the snow will settle.
    1 . فکر نمی‌کنم برف بنشیند.
to settle on something
روی چیزی نشستن
  • 1. A disapproving frown settled on her face.
    1. اخمی مخالفت‌آمیز روی چهره‌اش نشست [او با مخالفت اخم کرد].
  • 2. A fly kept trying to settle on his face.
    2. یک مگس مدام سعی می‌کرد روی صورت او بنشیند.
  • 3. Snow settled on the roofs.
    3. برف روی بام‌ها نشسته بود.
  • 4. The house had been empty for years, and dust had settled on all the surfaces.
    4. آن خانه سال‌ها خالی بود و گردوخاک روی تمام سطوح نشسته بود.
  • 5. Two birds settled on the fence.
    5. دو پرنده روی حصار نشستند.
to settle oneself (+ adv./prep.)
نشستن [لمیدن]
  • He settled himself comfortably in his usual chair.
    او به‌آسودگی روی صندلی همیشگی‌اش نشست.
to settle back (+ adv./prep.)
نشستن [لمیدن]
  • Ellie settled back in her seat.
    "الی" روی صندلی‌اش نشست [لم داد].

9 گذاشتن قرار دادن

مترادف و متضاد put
to settle somebody/something + adv./prep.
کسی/چیزی را گذاشتن/قرار دادن
  • 1. A nurse settled the old man into a chair.
    1. یک پرستار آن پیرمرد را روی یک صندلی گذاشت.
  • 2. I settled her on the sofa and put a blanket over her.
    2. او را روی مبل قرار دادم و رویش پتو انداختم.
  • 3. She settled the blanket around her knees.
    3. او پتو را دور زانوهایش گذاشت [کشید].

10 نشست کردن (ساختمان یا زمین) فرو رفتن، به‌آرامی غرق شدن (کشتی)، ته‌نشین شدن

مترادف و متضاد sink sink down
  • 1. The crack in the wall is caused by the ground settling.
    1 . ترک دیوار حاصل نشست کردن زمین است.
  • 2. The craft was settling nose-down in the water.
    2 . آن ناو داشت از جلو به‌آرامی در آب فرو می‌رفت [غرق می‌شد]
  • 3. They listened to the soft ticking and creaking as the house settled.
    3 . درحالی که خانه نشست کرد، آن‌ها به صدای تیک‌تیک و غژغژ ملایم گوش دادند.

11 دربرگرفتن فراگرفتن، حکمفرما شدن

to settle over/on somebody/something
کسی/چیزی را فراگرفتن
  • 1. An uneasy silence settled over the room.
    1. سکوتی پراضطراب اتاق را فراگرفت.
  • 2. Depression settled over her like a heavy black cloud.
    2. افسردگی مانند ابری سیاه و تیره او را فراگرفت.
[عبارت]

somebody’s eyes/gaze settles on somebody/something

/sˈʌmbɑːdiz ˈaɪz slˈæʃ ɡˈeɪz sˈɛɾəlz ˌɑːn sˈʌmbɑːdi slˈæʃ sˈʌmθɪŋ/

1 چشمان/نگاه کسی به کسی/چیزی خیره شدن

  • 1. Her eyes settled on a door, and she wondered what was on the other side of it.
    1 . چشمانش به دری خیره شد و او فکر کرد [کنجکاو بود] که چه چیزی در آن طرفش است.
  • 2. His gaze settled on her face.
    2 . نگاهش به چهره او خیره شد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان