[صفت]

solitary

/ˈsɑləˌtɛri/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more solitary] [حالت عالی: most solitary]

1 منزوی تک و تنها، انفرادی

معادل ها در دیکشنری فارسی: انفرادی خلوت خلوت‌نشین منفرد
formal
مترادف و متضاد antisocial isolated lonely lonesome sociable
  • 1.Sid's solitary manner kept him from making new friendships.
    1. رفتار منزوی "سید" او را از پیدا کردن دوست‌های جدید منع می‌کرد.
  • 2.The convict went into a rage when he was placed in a solitary cell.
    2. محکوم خشمگین شد وقتی او را در سلول انفرادی انداختند.
  • 3.There was not a solitary piece of evidence that Manuel had eaten the cheesecake.
    3. یک مدرک تک و تنها هم دال بر اینکه "مانوئل" کیک‌ها را خورده وجود نداشت.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان