[صفت]

strange

/streɪndʒ/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: stranger] [حالت عالی: strangest]

1 عجیب بیگانه

معادل ها در دیکشنری فارسی: عجیب غریب
مترادف و متضاد fishy odd peculiar unusual familiar ordinary
  • 1.I had a strange feeling that we had met before.
    1. حسی عجیب داشتم، گویی او را قبلاً دیده بودم.
  • 2.We kept hearing strange noises coming from the attic.
    2. پیوسته صداهای عجیبی می‌شنیدیم که از اتاق زیرشیروانی می‌آمد.
  • 3.You say the strangest things sometimes.
    3. گاهی اوقات، عجیب‌ترین چیزها را به زبان می‌آوری.
to be strange that…
عجیب بودن اینکه...
  • It’s strange (that) we haven’t heard from him.
    عجیب است که از او چیزی نشنیده‌ایم.

2 غریبه ناآشنا

معادل ها در دیکشنری فارسی: غیرخودی
مترادف و متضاد unfamiliar unknown familiar
  • 1.I really don’t like strange people coming to my door.
    1. من واقعاً دوست ندارم مردم غریبه دم در من بیایند.
strange to somebody
ناآشنا برای کسی
  • I've never been here before either, so it's all strange to me too.
    من هم هرگز اینجا نبوده‌ام، بنابراین برای من هم، همه چیز ناآشناست.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان