[اسم]

torment

/ˈtɔrˌmɛnt/
قابل شمارش

1 آزار شکنجه

معادل ها در دیکشنری فارسی: آزار اذیت جفا زجر عذاب عقوبت
formal
مترادف و متضاد agony anguish distress torture joy pleasure
  • 1.She suffered years of mental torment after her son's death.
    1. او سال‌ها بعد از مرگ پسرش از آزار روحی رنج برد.
  • 2.The illustrations in our history text show the torments suffered by the victims of the French Revolution.
    2. تصاویر کتاب تاریخ ما شکنجه‌هایی را که قربانیان انقلاب فرانسه کشیده بودند نشان می‌دهد.
[فعل]

to torment

/ˈtɔrˌmɛnt/
فعل گذرا
[گذشته: tormented] [گذشته: tormented] [گذشته کامل: tormented]

2 آزار دادن شکنجه کردن، اذیت کردن

formal
مترادف و متضاد plague torture
  • 1.He was tormented by feelings of insecurity.
    1. او توسط احساس ناامنی آزار می‌دید.
  • 2.She tormented her little brother by taking his favorite toy.
    2. او با گرفتن اسباب بازی مورد علاقه برادر کوچکش او را اذیت کرد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان