understand


/ˌʌndərˈstænd/
/ˌʌndəˈstænd/

فعل
1
to understand [فعل]
1
فهمیدن دریافتن، متوجه شدن، دانستن

گذشته: understood   گذشته کامل: understood  
مترادف:   apprehend comprehend fathom follow interpret perceive
متضاد:   misinterpret misunderstand
  • آیا اینجا کسی عربی می‌داند (صحبت می‌کند)؟
  • من متوجه نمی‌شوم او چه می‌گوید.

فعل
2
to understand [فعل ناگذر]
2
درک کردن

گذشته: understood   گذشته کامل: understood  
مترادف:   acknowledge appreciate recognize
متضاد:   ignore
  • گاهی اوقات "جیمز" را درک نمی‌کنم.
  • 1. من اصلا نمی‌توانم درک کنم او برای چه پول را برداشت.
  • 2. درک می‌کنم که به زمانی برای تنها بودن نیاز داری.