خانه
• انگلیسی به فارسی
• آلمانی به فارسی
• فرانسه به فارسی
• ترکی استانبولی به فارسی
★ دانلود اپلیکیشن
صرف فعل
درباره ما
تماس با ما
☰
1 . تمام کردن
[فعل]
to deplete
/dɪˈplit/
فعل گذرا
[گذشته: depleted]
[گذشته: depleted]
[گذشته کامل: depleted]
صرف فعل
1
تمام کردن
تهی کردن، به ته رساندن
1.She depleted all of her savings to buy the word processor.
1. او همه پس اندازش را به خاطر خریدن پردازشگر تمام کرد.
2.The illness depletes the body of important vitamins.
2. آن بیماری بدن را از ویتامین های مهم تهی می کند.
تصاویر
کلمات نزدیک
deplane
depilatory
depilator
depilation
depiction
deplete the ozone layer
depleted
deplorable
deplorably
deplore
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان