خانه
• انگلیسی به فارسی
• آلمانی به فارسی
• فرانسه به فارسی
• ترکی استانبولی به فارسی
★ دانلود اپلیکیشن
صرف فعل
درباره ما
تماس با ما
☰
1 . بهم ریختن
[فعل]
to disrupt
/dɪsˈrʌpt/
فعل گذرا
[گذشته: disrupted]
[گذشته: disrupted]
[گذشته کامل: disrupted]
مشاهده در دیکشنری تصویری
صرف فعل
1
بهم ریختن
مختل کردن، قطع کردن
معادل ها در دیکشنری فارسی:
اخلال کردن
برهم زدن
به هم زدن
formal
مترادف و متضاد
disorder
disturb
interrupt
obstruct
arrange
organize
1.Pam's clowning disrupted the class every day.
1. دلقکبازیهای "پم" هر روز کلاس را بهم میریخت.
2.The collapse of the government disrupted the services we took for granted, such as mail delivery.
2. واژگونی دولت، خدمات پیش پاافتادهای همچون دریافت نامه را مختل کرد.
3.The storm disrupted the telephone lines throughout the area.
3. طوفان، خطوط تلفن این منطقه را مختل کرد [قطع کرد].
تصاویر
کلمات نزدیک
disrobe
disrespectfully
disrespectful
disrespect
disrepute
disrupting
disruption
disruptive
dissatisfaction
dissatisfied
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان