خانه
• انگلیسی به فارسی
• آلمانی به فارسی
• فرانسه به فارسی
• ترکی استانبولی به فارسی
★ دانلود اپلیکیشن
صرف فعل
درباره ما
تماس با ما
☰
1 . بهشدت گرسنه بودن
[فعل]
to starve
/stɑːrv/
فعل ناگذر
[گذشته: starved]
[گذشته: starved]
[گذشته کامل: starved]
مشاهده در دیکشنری تصویری
صرف فعل
1
بهشدت گرسنه بودن
از گرسنگی مردن (مجازی)
معادل ها در دیکشنری فارسی:
گرسنگی کشیدن
1.When's the food coming? I'm starving!
1. غذا کی میرسد؟ دارم از گرسنگی میمیرم!
تصاویر
کلمات نزدیک در دیکشنری تصویری
starvation diet
starvation acidosis
starvation
startlingly
startling
starved
starved aster
starveling
starving
stash
کلمات نزدیک
starvation
startling
startled
startle
starting salary
starving
stash
state
state department
state education
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان