1 . بهم فشردن 2 . کمپرس
[فعل]

to compress

/ˈkɑmprɛs/
فعل گذرا
[گذشته: compressed] [گذشته: compressed] [گذشته کامل: compressed]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 بهم فشردن فشرده کردن، متراکم ساختن

معادل ها در دیکشنری فارسی: کمپرس کردن
مترادف و متضاد press squeeze
  • 1.Lynn compressed her lips into a frown.
    1. "لین" لب هایش را به شکل اخم بهم فشرد.
[اسم]

compress

/ˈkɑmprɛs/
قابل شمارش

2 کمپرس

معادل ها در دیکشنری فارسی: کمپرس
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان