1 . گیج کردن 2 . گیجی
[فعل]

to daze

/deɪz/
فعل گذرا
[گذشته: dazed] [گذشته: dazed] [گذشته کامل: dazed]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 گیج کردن مات و مبهوت کردن

مترادف و متضاد knock out stun stupefy
  • 1.The severity of the blow dazed the fighter and led to his defeat.
    1. شدت ضربه بوکسور را گیج کرد و منجر به شکستش شد.
[اسم]

daze

/deɪz/
قابل شمارش

2 گیجی منگی

معادل ها در دیکشنری فارسی: خیرگی منگی
مترادف و متضاد confusion haze state of shock stupor
  • 1.he was walking around in a daze.
    1. او با گیجی داشت به این طرف و آن طرف می رفت.
  • 2.I was in a daze, and walked into the street without looking.
    2. من گیج بودم و بدون نگاه کردن وارد خیابان شدم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان