1 . بهم ریختن
[فعل]

to disrupt

/dɪsˈrʌpt/
فعل گذرا
[گذشته: disrupted] [گذشته: disrupted] [گذشته کامل: disrupted]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 بهم ریختن مختل کردن، قطع کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: اخلال کردن برهم زدن به هم زدن
formal
مترادف و متضاد disorder disturb interrupt obstruct arrange organize
  • 1.Pam's clowning disrupted the class every day.
    1. دلقک‌بازی‌های "پم" هر روز کلاس را بهم می‌ریخت.
  • 2.The collapse of the government disrupted the services we took for granted, such as mail delivery.
    2. واژگونی دولت، خدمات پیش پاافتاده‌ای همچون دریافت نامه را مختل کرد.
  • 3.The storm disrupted the telephone lines throughout the area.
    3. طوفان، خطوط تلفن این منطقه را مختل کرد [قطع کرد].
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان