1 . اشاره کردن 2 . نشانه گرفتن 3 . نکته 4 . امتیاز 5 . نوک 6 . هنگام 7 . ویژگی 8 . نقطه 9 . جهت 10 . مکان
[فعل]

to point

/pɔɪnt/
فعل ناگذر
[گذشته: pointed] [گذشته: pointed] [گذشته کامل: pointed]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 اشاره کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: اشاره کردن
مترادف و متضاد indicate suggest
to point at/to/toward somebody/something
به سمت کسی/چیزی اشاره کردن
  • 1. He pointed to the spot where the house used to stand.
    1. او به جایی که خانه قبلا در آنجا بود، اشاره کرد.
  • 2. She pointed at a bird flying overhead.
    2. او به پرنده‌ای که بالای سر در حال پرواز بود، اشاره کرد.

2 نشانه گرفتن به سمتی گرفتن، به طرفی گرفتن

معادل ها در دیکشنری فارسی: نشانه گرفتن
مترادف و متضاد aim direct
to point something
چیزی را به سمتی گرفتن
  • She pointed her finger in my direction.
    او انگشتش را به سمت من گرفت.
point something (at somebody/something)
چیزی را (به سمت کسی/چیزی) نشانه گرفتن
  • He said that the man had pointed a knife at him.
    او گفت که (آن) مرد، چاقویی به طرف او (نشانه) گرفته بود.
[اسم]

point

/pɔɪnt/
قابل شمارش

3 نکته مقصود، منظور، هدف

معادل ها در دیکشنری فارسی: نکته
مترادف و متضاد detail fact item particular
to make a point
به نکته‌ای اشاره کردن
  • Could I make a point about noise levels?
    می‌توانم به نکته‌ای درباره سطح صدا اشاره کنم؟
to take somebody's point
متوجه منظور کسی شدن [منظور کسی را گرفتن]
  • I take your point about cycling, but I still prefer to walk.
    مقصود شما را درباره دوچرخه‌سواری می‌فهمم، اما من هنوز پیاده‌روی را ترجیح می‌دهم.
to explain one's point by ...
منظور خود را با ... توضیح دادن
  • He explained his point by drawing a diagram.
    منظورش را با کشیدن نموداری توضیح داد.
to prove a point
نکته‌ای را اثبات کردن/هدف خود را اثبات کردن
  • He's just saying that to prove a point.
    او فقط دارد این حرف را می‌زند که نکته‌ای را اثبات کند.
The point is ...
منظور این است که ...
  • The point is you shouldn't have to wait so long to see a doctor.
    منظور این است که شما نباید این همه برای رفتن به دکتر تعلل کنید.
to get to the point
سر اصل مطلب رفتن
  • I wish he would get to the point.
    ای کاش او سر اصل مطلب می‌رفت.
to come straight to the point
مستقیم سر اصل مطلب رفتن
  • I'll come straight to the point: we need more money.
    من مستقیم می‌روم سر اصل مطلب: ما به پول بیشتری نیاز داریم.
to see one's point
متوجه منظور کسی شدن
  • Do you see my point?
    متوجه منظور من می‌شوی؟
to miss the point
متوجه منظور نشدن
  • I think I missed the point.
    فکر کنم متوجه منظور نشدم.
to have a point
به نکته خوبی اشاره کردن/فکر خوبی کردن
  • You have a point—it would be better to wait till this evening.
    به نکته خوبی اشاره کردی؛ بهتر است تا امروز عصر صبر کنیم.

4 امتیاز

معادل ها در دیکشنری فارسی: امتیاز پوان
مترادف و متضاد score
  • 1.With 3 games still to play, Manchester United is 5 points ahead.
    1. با سه بازی انجام نشده، منچستر یونایتد پنج امتیاز جلوتر است.
to win/lose a point
امتیاز گرفتن/از دست دادن
  • Unfortunately, we lost the last point.
    متاسفانه، ما امتیاز آخر را از دست دادیم.

5 نوک سر

معادل ها در دیکشنری فارسی: نوک
مترادف و متضاد sharp end tip
the point of a pencil/knife/pin/needle
نوک [سر] مداد/چاقو/سوزن ته‌گرد/سوزن
  • 1. The point of a knife is very sharp.
    1. نوک یک چاقو بسیار تیز است.
  • 2. The point of the pencil had been worn down when I finished this letter.
    2. وقتی که این نامه را تمام کردم، نوک مداد تمام شد.

6 هنگام جا، برهه

مترادف و متضاد period stage time
at this/that point
در این/آن هنگام (برهه زمانی)
  • 1. At that point, a soldier opened fire.
    1. در آن هنگام، سربازی شلیک کرد.
  • 2. At this point in time, we just have to wait.
    2. در این برهه از زمان، ما فقط باید صبر کنیم.
to reach/get to the point
به جایی [زمانی] رسیدن
  • 1. It's got to the point where I can't bear to speak to him.
    1. به جایی رسیده است که نمی‌توانم صحبت کردن با او را تحمل کنم.
  • 2. We had reached the point when there was no money left.
    2. به جایی رسیده بودیم که هیچ پولی باقی نمانده بود.
at some point
در برهه‌ای (از زمان)
  • Many people suffer from mental illness at some point in their lives.
    بسیاری از مردم در برهه‌ای از زندگی‌شان دچار بیماری روانی می‌شوند.

7 ویژگی خصیصه

مترادف و متضاد attribute characteristic feature
good/strong point
خصیصه خوب/نقطه قوت
  • 1. He has good points.
    1. او خصیصه‌های خوب دارد.
  • 2. Math was never my strong point.
    2. ریاضی هرگز از ویژگی‌های قوی [نقاط قوت] من نبود.

8 نقطه ممیز

معادل ها در دیکشنری فارسی: نقطه
مترادف و متضاد dot pinpoint spot
  • 1.One mile equals one point six (1.6) kilometers.
    1. یک مایل مساوی یک ممیز شش کیلومتر است.

9 جهت درجه

the points of the compass
جهات قطب‌نما

10 مکان جا، منطقه

مترادف و متضاد location place position
  • 1.No parking beyond this point.
    1. از این مکان بالاتر پارک کردن ممنوع است.
  • 2.Turn left at the point where you see a sign to Appleford.
    2. در جایی که تابلوی "اپلفورد" را دیدید، به چپ بپیچید.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان