[اسم]

stitch

/stɪtʃ/
قابل شمارش
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 بخیه

معادل ها در دیکشنری فارسی: بخیه
  • 1.I had six stitches in my foot after the accident.
    1. بعد از تصادف به پایم شش تا بخیه زدند.
  • 2.I’m getting my stitches out today.
    2. امروز بخیه‌هایم را می‌کشم.

2 کوک (خیاطی) جای دوخت

معادل ها در دیکشنری فارسی: شلال کوک
  • 1.Try to keep the stitches small and straight.
    1. سعی کنید کوک‌ها را کوچک و صاف بزنید.

3 گره (بافتنی)

  • 1.The knitting should be 120 stitches wide.
    1. عرض بافتنی باید 120 گره باشد.
[فعل]

to stitch

/stɪtʃ/
فعل گذرا
[گذشته: stitched] [گذشته: stitched] [گذشته کامل: stitched]

4 بخیه کردن بخیه زدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: بخیه زدن کوک زدن
  • 1.The cut will need to be stitched.
    1. (آن) بریدگی باید بخیه شود.

5 دوختن کوک زدن

مترادف و متضاد sew
  • 1.Her wedding dress was stitched by hand.
    1. لباس عروس او با دست دوخته شده بود.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان