1 . اعتصاب 2 . حمله (نظامی) 3 . خطا (بیسبال) 4 . ضربه 5 . کشف (نفت، طلا یل یا مواد معدنی) 6 . برخورد کردن 7 . اعتصاب کردن 8 . ناگهان به ذهن خطور کردن 9 . حمله کردن 10 . زنگ ساعت به صدا درآمدن (برای نشان دادن زمان) 11 . روشن کردن (به‌ویژه کبریت) 12 . به نظر آمدن 13 . زدن 14 . حذف کردن (از فهرست و ...) 15 . ضرب کردن (سکه یا مدال) 16 . یافتن (از طریق حفاری) 17 . تابیدن
[اسم]

strike

/strɑɪk/
قابل شمارش
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 اعتصاب

معادل ها در دیکشنری فارسی: اعتصاب
مترادف و متضاد industrial action walkout
to be on strike
در اعتصاب بودن/به سر بردن
  • The city's bus drivers have been on strike for three weeks.
    رانندگان اتوبوس شهری، سه هفته است که در اعتصاب به سر می‌برند.
to go on strike
اعتصاب کردن
  • Are you ready to go on strike?
    آیا آماده اعتصاب کردن هستید؟
a strike by somebody
اعتصاب توسط کسی
  • The six-week strike by railway workers was finally over.
    اعتصاب شش هفته‌ای کارکنان راه‌آهن بالاخره تمام شد.
a strike over something
اعتصاب برای چیزی
  • A strike over pay cuts will happen soon.
    اعتصابی برای کاهش حقوق به‌زودی رخ خواهد داد.
strike against something
اعتصاب علیه چیزی
  • This was a national strike against mine closures.
    این یک اعتصاب ملی علیه بسته شدن معادن بود.
teachers' strike
اعتصاب معلمان
  • The teachers' strike was on the news.
    اعتصاب معلمان در اخبار گفته شد.

2 حمله (نظامی)

معادل ها در دیکشنری فارسی: هجوم هجمه
مترادف و متضاد assault attack
strike against/on something/somebody
حمله علیه/به چیزی/کسی
  • They made a surprise air strike on the enemy's military targets.
    آن‌ها به اهداف نظامی دشمن یک حمله هوایی غافلگیرانه کردند.
to launch a strike
حمله آغاز کردن
  • American aircraft carriers have launched several strikes.
    ناوهای هواپیمابر آمریکایی چندین حمله را آغاز کرده‌اند.
pre-emptive strike
حمله پیشگیرانه
  • They decided to launch a pre-emptive strike.
    آن‌ها تصمیم گرفتند که یک حمله پیشگیرانه آغاز کنند.

3 خطا (بیسبال) ضربه ناموفق توپ‌زن، خطای نزدن توپ

4 ضربه

معادل ها در دیکشنری فارسی: اصابت ضربت
مترادف و متضاد hitting kicking
  • 1.His spectacular strike in the second half made the score 2–0.
    1. ضربه تماشایی او در نیمه دوم نتیجه را دو به هیچ کرد.

5 کشف (نفت، طلا یل یا مواد معدنی)

مترادف و متضاد discovery find
  • 1.Do you remember the Lena goldfields strike of 1912?
    1. آیا کشف زمین‌های طلای "لینا" در سال 1912 را به خاطر دارید؟
[فعل]

to strike

/strɑɪk/
فعل گذرا
[گذشته: struck] [گذشته: struck] [گذشته کامل: struck]

6 برخورد کردن اصابت کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: اصابت کردن برخورد کردن
مترادف و متضاد collide with crash into hit
to strike somebody/something
به کسی/چیزی اصابت/برخورد کردن
  • 1. His car went out of control and struck a tree.
    1. اتومبیل او از کنترل خارج شد و به درختی برخورد کرد.
  • 2. The ship struck a rock.
    2. کشتی به یک صخره برخورد کرد.
  • 3. The stone struck her on the forehead.
    3. آن سنگ به پیشانی او برخورد کرد.
to be struck by lightning
رعد و برق به کسی اصابت کردن
  • I don't know anyone who was struck by lightning.
    کسی را نمی‌شناسم که رعد و برق به او اصابت کرده باشد.

7 اعتصاب کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: اعتصاب کردن
مترادف و متضاد go on strike take industrial action
to strike over something
به خاطر چیزی اعتصاب کردن
  • Train drivers are threatening to strike over pay.
    رانندگان قطار تهدید کرده‌اند که به خاطر پول اعتصاب کنند.
to strike for something
برای چیزی اعتصاب کردن
  • They’re striking for the right to have their trade union recognized in law.
    آنها برای حق شناخته شدن صنف کاری‌شان در قانون اعتصاب کرده‌اند.

8 ناگهان به ذهن خطور کردن

مترادف و متضاد come to mind hit occur to
to strike somebody that ...
به ذهن کسی خطور کردن که...
  • 1. It struck her that losing the company might be the least of her worries.
    1. به ذهن او خطور کرد که از دست دادن شرکت ممکن است کم‌اهمیت‌ترین نگرانی او باشد.
  • 2. It struck me that I had forgotten to order the champagne.
    2. ناگهان به ذهنم خطور کرد که فراموش کرده بودم شامپاین سفارش دهم.

9 حمله کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: هجوم آوردن
مترادف و متضاد assault attack
  • 1.Police fear that the killer may strike again.
    1. پلیس نگران است که قاتل دوباره حمله کند.
  • 2.The lion crouched ready to strike.
    2. شیر قوز کرد و آماده حمله شد.

10 زنگ ساعت به صدا درآمدن (برای نشان دادن زمان) ساعت ... را نشان دادن

مترادف و متضاد bang
  • 1.Four o'clock had just struck.
    1. زنگ ساعت چهار به صدا درآمد.
to strike (an hour)
زنگ ساعت به صدا درآمدن (برای نشان دادن زمان)/ساعت ... را نشان دادن
  • 1. The church clock began to strike twelve.
    1. زنگ ساعت دوازده کلیسا به صدا درآمد [ساعت کلیسا، ساعت دوازده را نشان داد].
  • 2. The clock struck nine.
    2. زنگ ساعت نه به صدا درآمد.

11 روشن کردن (به‌ویژه کبریت)

مترادف و متضاد ignite light extinguish
to strike something
چیزی را روشن کردن
  • 1. He struck a match on a wall.
    1. او کبریت را با کشیدن روی یک دیوار روشن کرد.
  • 2. The matches were damp and he couldn't make them strike.
    2. کبریت‌ها مرطوب بودند و او نمی‌توانست آن‌ها را روشن کند.

12 به نظر آمدن به نظر رسیدن

مترادف و متضاد appear seem
to strike somebody as (being) something
چیزی به نظر کسی ... آمدن
  • 1. His jokes didn’t strike Jack as being very funny.
    1. لطیفه‌های او به نظر جک خیلی خنده‌دار نیامدند.
  • 2. His reaction struck me as odd.
    2. واکنش او به نظر من عجیب آمد.
it strikes somebody that…
به نظر کسی رسیدن
  • It strikes me that nobody is really in favor of the changes.
    به نظرم می‌رسد که هیچ‌کس واقعاً موافق این تغییرات نیست.

13 زدن ضربه زدن، کوبیدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: زدن ضربه زدن
مترادف و متضاد beat hit
  • 1.Who struck the first blow?
    1. چه کسی ضربه اول را زد؟
to strike somebody
کسی را زدن
  • She struck him hard across the face.
    او محکم به صورت او زد.
to strike someone/something (with something)
(با چیزی) به کسی/چیزی ضربه زدن/کوبیدن
  • 1. He struck the table with his fist.
    1. او با مشتش به (روی) میز کوبید.
  • 2. He walked up to the penalty spot and struck the ball firmly into the back of the net.
    2. او به سمت نقطه پنالتی رفت و با ضربه‌ای محکم توپ را به پشت تور زد.
  • 3. The victim had been struck with some kind of wooden implement.
    3. قربانی با نوعی وسیله چوبی ضربه دیده بود.
to strike camp
کمپ/اردو زدن
  • It took ages to strike camp.
    کمپ زدن، زمان زیادی طول کشید.
to strike a chord on the piano
با پیانو آکورد زدن

14 حذف کردن (از فهرست و ...) خط زدن

مترادف و متضاد cross out remove
to strike somebody/something from/off something
کسی/چیزی را از چیزی حذف کردن
  • Strike his name from the list.
    اسم او را از فهرست حذف کن.

15 ضرب کردن (سکه یا مدال)

to strike coins/medals
  • 1. They struck similar medals on behalf of the Normandy veterans.
    1. آن‌ها از جانب کهنه‌سربازان نرماندی، مدال‌های مشابه ضرب کردند.
  • 2. Those gold coins were struck in 1907.
    2. آن سکه‌های طلا در سال 1907 ضرب شدند.

16 یافتن (از طریق حفاری) پیدا کردن، به (طلا یا نفت) رسیدن

to struck oil/gold/minerals
نفت/طلا/مواد معدنی یافتن
  • They had struck oil!
    آن‌ها نفت یافته بودند [آن‌ها به نفت رسیده بودند]!

17 تابیدن

مترادف و متضاد shine
to strike something
بر چیزی تابیدن
  • 1. The light struck her ring, reflecting off the diamond.
    1. نو بر انگشترش تابید و از الماس (روی آن) منعکس شد.
  • 2. The windows sparkled as the sun struck the glass.
    2. پنجره‌ها برق زدند زمانی که خورشید بر شیشه تابید.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان