[فعل]

to agree

/əˈgriː/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: agreed] [گذشته: agreed] [گذشته کامل: agreed]

1 موافق بودن موافقت کردن، توافق داشتن، توافق کردن

مترادف و متضاد assent concur consent settle disagree reject
  • 1. I asked for a pay raise and she agreed.
    1 . من درخواست اضافه حقوق کردم و او موافقت کرد.
to agree with somebody (about/on something)
با کسی توافق داشتن/موافق بودن (درباره/در چیزی)
  • 1. He agreed with them about the need for change.
    1. او با آنها درباره نیاز به تغییر توافق داشت.
  • 2. I agree with you.
    2. من با تو موافق هستم.
to agree with something
با چیزی موافق بودن
  • I agree with her analysis of the situation.
    من با تحلیل او از وضعیت موافق هستم.
to agree + speech
موافقت کردن + نقل قول
  • "You're absolutely right," agreed Jake.
    "جیک" موافقت کرد (و گفت): «تو کاملاً درست می‌گویی.»
to agree that…
موافق بودن که...
  • We all agreed that mistakes had been made.
    ما همه موافقیم که اشتباهاتی انجام شده بود.
to be agreed (on/about something)
موافق بودن/توافق داشتن (بر سر چیزی)
  • Are we all agreed on this?
    آیا همه بر سر این موضوع موافق هستیم؟
to be agreed (that…)
موافقت شدن (که ...)
  • It was agreed (that) we should hold another meeting.
    موافقت شد (که) ما باید یک جلسه دیگر برگزار کنیم.
to agree to something
با چیزی موافقت کردن
  • Do you think he'll agree to their proposal?
    فکر می‌کنی او با پیشنهاد آنها موافقت خواهد کرد؟
to agree to do something
با انجام کاری موافقت کردن
  • She agreed to let me go early.
    او موافقت کرد که اجازه دهد من زودتر بروم.
to agree what/where…
توافق کردن بر سر اینکه چه/کجا...
  • We couldn't agree what to do.
    ما نتوانستیم توافق کنیم که چکار کنیم.
to agree on something
توافق کردن بر سر چیزی
  • Can we agree on a date?
    آیا می‌توانیم بر سر تاریخ توافق کنیم؟
couldn't agree more
کاملاً موافق بودن
  • “It's terrible.” “I couldn't agree more!”
    «این افتضاح است.» «کاملاً موافق هستم!»

2 (با هم) تطابق داشتن هماهنگ بودن، مطابقت داشتن

مترادف و متضاد match tally contradict differ
  • 1. Does the information in the two reports agree?
    1 . آیا اطلاعات در دو گزارش (با هم) تطابق دارند؟
  • 2. The figures do not agree.
    2 . ارقام [آمار] (با هم) تطابق ندارند.
to agree with something
با چیزی تطابق/مطابقت داشتن
  • 1. In ‘Tom likes jazz’, the singular verb ‘likes’ agrees with the subject ‘Tom’.
    1. در جمله «تام جاز دوست دارد»، فعل مفرد «دوست دارد» با فاعل «تام» تطابق دارد.
  • 2. Your body language does not agree with what you are saying.
    2. زبان بدنت با چیزی که داری می‌گویی مطابقت ندارد.

3 (به کسی) ساختن (خوراک)

to agree with something
به کسی ساختن
  • She's eaten something which did not agree with her.
    او چیزی خورده است که به او نساخته است.
[عبارات مرتبط]
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان