believe


/bɪˈliːv/
/bɪˈliːv/

فعل
1
to believe [فعل]
1
باور کردن فکر کردن

گذشته: believed   گذشته کامل: believed  
مترادف:   assume figure think
متضاد:   doubt
  • من تا سال‌ها دروغ‌هایش را باور کردم.
  • " Is she coming alone ?" " I believe so ."
    «آیا او تنها می‌آید؟» «اینطور فکر می‌کنم.»
  • باورم نمی‌شود چقدر حس بهتری دارم.

فعل
2
to believe [فعل گذرا]
2
اعتقاد داشتن باور داشتن

گذشته: believed   گذشته کامل: believed  
  • 1. آیا به روح اعتقاد داری [آیا به وجود داشتن ارواح باور داری]؟
  • 2. من به خدا اعتقاد دارم اما نه به خدای تو.