[فعل]

to believe

/bɪˈliːv/
فعل گذرا
[گذشته: believed] [گذشته: believed] [گذشته کامل: believed]

1 باور کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: اعتقاد داشتن باور کردن یقین داشتن
مترادف و متضاد accept be convinced by have confidence in regard as true disbelieve
  • 1.I can't believe she wants to go out with me.
    1. نمی‌توانم باور کنم که او می‌خواهد با من بیرون برود.
to believe somebody
حرف کسی را باور کردن
  • 1. Believe me, she's not right for you.
    1. حرفم را باور کن، او برای تو مناسب نیست.
  • 2. I told you she was there but you wouldn't believe me.
    2. به تو گفتم که او آنجا بود، اما تو حرفم را باور نکردی.
  • 3. The man claimed to be a social worker and the old woman believed him.
    3. آن مرد ادعا کرد که یک مددکار اجتماعی است و آن پیرزن حرفش را باور کرد.
to believe something
چیزی را باور کردن
  • 1. I believed his lies for years.
    1. من سال‌ها دروغ‌هایش را باور کردم.
  • 2. I don’t believe a word of it.
    2. یک کلمه از آن را هم باور نمی‌کنم.
  • 3. I find that hard to believe.
    3. باور کردن آن برایم سخت است.
to believe how/what...
باور کردن چگونه/چه و...
  • I can't believe how much better I feel.
    نمی‌توانم باور کنم چقدر حس بهتری دارم.
to believe (that)…
باور کردن (که) ...
  • 1. I don't believe I'm doing this!
    1. باور نمی‌کنم [باورم نمی‌شود] (که) دارم این کار را انجام می‌دهم!
  • 2. She couldn't believe (that) it was all happening again.
    2. او نمی‌توانست باور کند (که) همه‌چیز داشت دوباره اتفاق می‌افتاد.
believe it or not
چه بار کنی چه نکنی
  • He enjoys school, believe it or not.
    او از مدرسه لذت می‌برد، چه بار کنی چه نکنی.

2 اعتقاد داشتن (به خدا و ...) باور داشتن

معادل ها در دیکشنری فارسی: معتقد بودن عقیده داشتن
  • 1.She says those who believe will go to heaven.
    1. او می‌گوید آن‌هایی که (به خدا) اعتقاد دارند، به بهشت خواهند رفت.
to believe in something/somebody
به چیزی/کسی اعتقاد داشتن
  • 1. Do you believe in ghosts?
    1. آیا به روح اعتقاد داری [آیا به وجود داشتن ارواح باور داری]؟
  • 2. I believe in God but not in your God.
    2. من به خدا اعتقاد دارم، اما نه به خدای تو.

3 فکر کردن معتقد بودن، نظر (به‌خصوصی) داشتن، فرض کردن

مترادف و متضاد assume be of the opinion that suppose think doubt
  • 1.“Where does she come from?” “Spain, I believe.”
    1. «او اهل کجاست؟» «اسپانیا، فکر کنم.»
to believe (that)…
فکر کردن [معتقد بودن] که ...
  • 1. She believes that killing animals for food or fur is completely immoral.
    1. او معتقد است که کشتن حیوانات برای غذا یا خز، کاملاً غیراخلاقی است.
  • 2. The candidate believes (that) education is the most important issue facing the government.
    2. آن کاندیدا معتقد است که تحصیلات مهم‌ترین مسئله‌ای است که دولت با آن مواجه است.
  • 3. They believe that their health has suffered because of the chemicals.
    3. آنها فکر می‌کنند که سلامتشان به‌خاطر مواد شیمیایی آسیب دیده‌است.
to believe so/not
فکر کردن/فکر نکردن
  • 1. "Is she coming alone?" "I believe so."
    1. «او دارد تنها می‌آید؟» «فکر کنم.»
  • 2. “Does he still work there?” “I believe not.”
    2. «او هنوز آنجا کار می‌کند؟» «فکر نکنم.»
it is believed (that)…
فرض می‌شود [این باور وجود دارد] (که) ...
  • It is believed that the couple has left the country.
    فرض می‌شود (که) آن زوج کشور را ترک کرده‌اند.
to believe somebody/something + adj.
کسی/چیزی را حالتی فرض کردن
  • Three sailors are missing, believed drowned.
    سه ملوان گم شده‌اند و غرق‌شده فرض شدند.
to believe somebody/something to be, etc. something
کسی/چیزی را چیزی فرض کردن و ...
  • The vases are believed to be worth over $20,000 each.
    فرض می‌شود که آن گلدان‌ها هر کدام بیشتر از 20 هزار دلار ارزش داشته باشند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان