[اسم]

chair

/tʃer/
قابل شمارش

1 صندلی

مترادف و متضاد seat
to sit in/on a chair
روی صندلی نشستن
  • He sat in his chair.
    او روی صندلی‌اش نشست.
to take a chair
روی صندلی نشستن
  • Brian took a chair beside his wife.
    "برایان" کنار زنش روی صندلی نشست.
to lean back in one's chair
روی صندلی خود تکیه دادن
  • He leaned back in his chair and took out his pipe.
    او روی صندلی خود تکیه داد و پیپش را درآورد.
to get up/rise from one's chair
از صندلی خود بلند شدن/برخاستن
  • He got up from his chair and walked to the window.
    او از صندلی خود بلند شد و به سمت پنجره رفت.
a chair leg/arm/back/seat
پایه/دسته/پشتی/جای نشیمن صندلی
  • The chair leg has broken.
    پایه صندلی شکسته است.
a comfortable/kitchen/empty/folding ... chair
صندلی راحتی/آشپزخانه/خالی/تاشو و...
  • 1. She came and sat in an empty chair beside me.
    1. او آمد و روی یک صندلی خالی کنار من نشست.
  • 2. The hotel had a TV room with some nice comfortable chairs.
    2. هتل یک اتاق تلویزیون با چند صندلی راحتی زیبا داشت.
کاربرد واژه chair به معنای صندلی
واژه chair به معنای صندلی به اثاثیه ای در منزل گفته می شود که چهار پایه و یک پشتی دارد و یک فرد روی آن می نشیند. صندلی می تواند چوبی، فلزی یا پلاستیکی باشد.

2 مدیر گروه (دانشگاه) (the chair)

مترادف و متضاد chairperson
the chair of something
مدیر گروه چیزی
  • He holds the chair of philosophy at Oxford.
    او مدیر گروه فلسفه در دانشگاه آکسفورد است.

3 رییس (جلسه، کمیته و ...)

4 کرسی استادی (دانشگاه)

مترادف و متضاد professorship
[فعل]

to chair

/tʃer/
فعل گذرا
[گذشته: chaired] [گذشته کامل: chaired]

5 ریاست جلسه را بر عهده داشتن مسئول جلسه بودن

to chair a meeting/discussion ...
ریاست جلسه/مناظره و... را بر عهده داشتن
  • Who's chairing the meeting?
    چه کسی ریاست جلسه را بر عهده دارد؟
[عبارات مرتبط]
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان