[اسم]

chips

/tʃɪps/
غیرقابل شمارش

1 سیب‌زمینی سرخ‌کرده چیپس

معادل ها در دیکشنری فارسی: چیپس
  • 1.All main courses are served with chips or baked potato.
    1. تمام غذاهای اصلی همراه با سیب‌زمینی سرخ‌کرده یا پخته سرو می‌شوند.
  • 2.He was eating a burger and chips.
    2. او داشت برگر و سیب‌زمینی سرخ‌کرده می‌خورد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان